

دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه کرده ریگ و انگشتان قلم
می زند بر خاک خونین این رقم
گفت:ای مجنون شیدا چیست این ؟
مینویسی نامه بهر کیست این؟
گفت: مشق نام لیلی میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی میکنم با نام او

دست در حلقه ي آن زلف دوتا نتوان كرد
تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم
اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد
عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت
نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان كرد
سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع
چه محل جامه ي جان را كه قبا نتوان كرد
نظر پاك تواند رخ جانان ديدن
كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد
مشكل عشق نه در حوصله ي دانش ماست
حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف
تا به حدي ست كه آهسته دعا نتوان كرد
به جز ابروي تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد

بدین کرشمه به هر جانبی نگاه مکن
به تیر غمزه تو روز مرا سیاه مکن
به جرم آنگه محب توام چه میکشی ام
چو من گناه نکردم تو هم گناه مکن
کدام عشوه گر بی وفا تو را آموخت
که التفات بر این خسته گاه گاه مکن
منم که یاد تو دائم مراس ورد زبان
تو خواه یاد کن این خسته را و خواه مکن
چو دل بوصل تو دادم ندا رسید زغیب
که ای گدا طلب قرب پادشاه مگن

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار
در ره عشق توام در کوچه و بازار زار
در جهان عیشی ندارم جز رخت ای دوست دوست
جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار
از فراقت کار گشته بر من دلتنگ تنگ
با لب لعل تو دارد این دل افکار کار
هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز
گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار
ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز
تا به مستی برزنم در رشته ی زنّار نار
مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ
طبع خواب آلودگان را از طرب بیدار دار


با آنکه در حریم تو بیگانه ام هنوز مانند حلقه بر در این خانه ام هنوز
بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست میناصفت به گوشه ی میخانه ام هنوز
از شانه ی نگاه تو پروا نمی کنم ای شمع من بسوز که پروانه ام هنوز
گفتم چه الفتی است به گیسوی او تو را دل ناله کرد و گفت که دیوانه ام هنوز


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا



مگر نسيم سحر بوي زلف يار من است ~ که راحت دل رنجور بي قرار من است
به خواب خوش نرود چشم بخت من همه عمر ~ گرش به خواب ببينم که در کنار من است
اگر معاينه بينم که قصد جان دارد ~ به جان مضايقه با دوستان نه کار من است
حقيقت آن که نه در خورد اوست جان عزيز ~ وليک در خور امکان و اقتدار من است
اگر هزار غمست از جفاي او بر دل ~ هنوز بندۀ اويم که غمگسار من است
درون خلوت ما غير در نمي گنجد ~ برو، که هر که نه يار من است بار من است
ستمگرا دل سعدي بسوخت در طلبت ~ دلت نسوخت که مسکين اميدوار من است
وگر مراد تو اين است بي مرادي من ~ تفاوتي نکند چون مراد يار من است
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by farazandeh.blogfa.com
Design This Web By Noleek @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM