تبليغاتX
.
.
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

نوشته شده توسط حسن فرازنده در شنبه هشتم تیر 1387

لينك مطلب

نوشته شده توسط حسن فرازنده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

لينك مطلب

دید مجنون را یکی صحرا نورد
  
در میان بادیه بنشسته فرد
  
صفحه کرده ریگ و  انگشتان قلم
  
می زند بر خاک خونین این رقم
 
گفت:ای مجنون شیدا چیست این ؟
 
مینویسی نامه بهر کیست این؟
  
گفت: مشق نام لیلی میکنم
 
خاطر خود را تسلی میکنم
 
چون میسر نیست من را کام او
 
عشق بازی میکنم با نام او

نوشته شده توسط حسن فرازنده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

لينك مطلب

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مه
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
نوشته شده توسط حسن فرازنده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

لينك مطلب

دست در حلقه ي آن زلف دوتا نتوان كرد

تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد

آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم

اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد

عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت

نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان كرد

سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع

چه محل جامه ي جان را كه قبا نتوان كرد

نظر پاك تواند رخ جانان ديدن

كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد

مشكل عشق نه در حوصله ي دانش ماست

حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد

من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف

 تا به حدي ست كه آهسته دعا نتوان كرد

به جز ابروي تو محراب دل حافظ نيست

طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد

نوشته شده توسط حسن فرازنده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

لينك مطلب

بدین کرشمه به هر جانبی نگاه مکن

به تیر غمزه تو روز مرا سیاه مکن

به جرم آنگه محب توام چه میکشی ام

چو من گناه نکردم تو هم گناه مکن

کدام عشوه گر بی وفا تو را آموخت

که التفات بر این خسته گاه گاه مکن

منم که یاد تو دائم مراس ورد زبان

تو خواه یاد کن این خسته را و خواه مکن

چو دل بوصل تو دادم ندا رسید زغیب

که ای گدا طلب قرب پادشاه مگن

نوشته شده توسط حسن فرازنده در یکشنبه پنجم خرداد 1387

لينك مطلب

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار

در ره عشق توام در کوچه و بازار زار

در جهان عیشی ندارم جز رخت ای دوست دوست

جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار

از فراقت کار گشته بر من دلتنگ تنگ

با لب لعل تو دارد این دل افکار کار

هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز

گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار

ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز

تا به مستی برزنم در رشته ی زنّار نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ

طبع خواب آلودگان را از طرب بیدار دار

 

نوشته شده توسط حسن فرازنده در شنبه چهارم خرداد 1387

لينك مطلب

با آنکه در حریم تو بیگانه ام هنوز            مانند حلقه بر در این خانه ام هنوز

بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست     میناصفت به گوشه ی میخانه ام هنوز

از شانه ی نگاه تو پروا نمی کنم      ای شمع من بسوز که پروانه ام هنوز

گفتم چه الفتی است به گیسوی او تو را          دل ناله کرد و گفت که دیوانه ام هنوز

 

نوشته شده توسط حسن فرازنده در چهارشنبه یکم خرداد 1387

لينك مطلب

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا

نوشته شده توسط حسن فرازنده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

لينك مطلب

مگر نسيم سحر بوي زلف يار من است   ~   که راحت دل رنجور بي قرار من است

به خواب خوش نرود چشم بخت من همه عمر   ~   گرش به خواب ببينم که در کنار من است

                  اگر معاينه بينم که قصد جان دارد   ~   به جان مضايقه با دوستان نه کار من است

     حقيقت آن که نه در خورد اوست جان عزيز   ~   وليک در خور امکان و اقتدار من است

                 اگر هزار غمست از جفاي او بر دل   ~   هنوز بندۀ اويم که غمگسار من است

              درون خلوت ما غير در نمي گنجد   ~   برو، که هر که نه يار من است بار من است  

           ستمگرا دل سعدي بسوخت در طلبت   ~   دلت نسوخت که مسکين اميدوار من است

              وگر مراد تو اين است بي مرادي من   ~   تفاوتي نکند چون مراد يار من است

نوشته شده توسط حسن فرازنده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

لينك مطلب




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by farazandeh.blogfa.com

Design This Web By Noleek @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM